خرید بک لینک

اختلاف نسخهها

2. ح ک: به بوی نافة زلفی کز او گیرد دل آرامی / و ط: زان زلف بگشاید / * ز ط ل: زتاب جعد / ح ک: زتاب آتش عشقش / م: چه خون افتاده 3. م: زرسم و راه 4. ح م: مرا در مجلس جانان 5. الف ح: شبی تاریک / ح: چنین سایل / * ب: به ساحلها 6. ز ح ل: کشید آخر / *ه: آن کاری / ح ک ل: کز او سازند 7. و ط: مشو غایب از او حافظ / ح م: از او غافل مشو حافظ / ک: زما غافل مشو حافظ

1. ساختار غزل

الفـ موسیقی بیرونی (وزن شعر): مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن: بحر هزج مثمّن سالم.

هر مصراع این غزل دارای 16 هجاست که 4 هجای آن کوتاه و 12 هجای آن بلند است.

بـ موسیقی کناری: از غزلهای ردیفدار حافظ است که ردیف آن «ها» است و قافیة آن در کلمات ناول، مشکل، دل و... قرار دارد.

در دیوان شمس مغربی که شاعری جوانتر از معاصران حافظ است، غزلی است که مطلعش بیشباهت به مطلع غزل حافظ نیست:

اَدر لی راحَ توحیدٍ الا یا ایّهاالسّاقی / أرِحنی ساعهًًْ عنّی و عن قیدی و اطلاقی (زرینکوب، 1368: 209)

در دیوان ابوالفضل عبّاس أحنف، شاعر معاصر هارونالرّشید، بیتی نزدیک به این مضمون وجود دارد:

یا ایّهاالسّاقی ادر کأسناً / و أکرِر علَینا سیّد الأشرباتِ (شرح دیوان احنف، چاپ بغداد، 1947 به نقل از همو، همان)

جـ موسیقی درونی: در حوزة موسیقی مصوتها، در این غزل، صدای مصوّت بلند «آ»، در همة محورهای افقی و عمودی شعر میپیچد و در همة بیتها شنیده میشود و هماهنگی درونی مصوتها را سامان میبخشد بهنحویکه این صدا، در بیت نخست، 10بار؛ در بیت دوم، 7بار؛ در بیت سوم، 5بار؛ در بیت چهارم، 6بار؛ در بیت پنجم، 9بار؛ در بیت ششم، 10 بار و در بیت هفتم، 8بار شنیده میشود و در القای اندوه و غمی که شاعر را میآزارد، بسیار موثّر است و خواننده میتواند صدای «آهکشیدن» حافظ را از خلال ابیات غزل بشنود که از مشکلات راه و نرسیدن بهوصل در رنج است.

در واجآرایی صامتها هم، دو صدای «د» و «ر»، در این غزل بیشتر شنیده میشود چنانکه «د» در بیت اوّل و سوم، 3بار؛ در بیت دوم، 4بار؛ در بیت چهارم، 7بار تکرار میشود، صدای «ر» هم در بیت چهارم، 7بار و در بیت پنجم و ششم، 3بار به گوش میرسد.

خرمشاهی(760:1366) مینویسند:

واجآرایی اصطلاحی است که آقای احمد سمیعی بهجای «توزیع» یا «همحرفی» برابر با alliteration انگلیسی، بهکار برده است و مراد از آن، کاربرد آگاهانه و گاه ناآگاهانة یک حرف [صدا] به تعدّد و تکرار، در یک جمله یا یک مصراع یا یک بیت است، نوعی از این واجآرایی، همان است که در شعر اروپایی، به آن «قافیة آغازین» میگویند و در آن شرط است که حروف [صدای] اوّل کلمات، یکسان باشد ولی در واجآرایی، فقط تکرار یک حرف [صدا] مهم است، سابقة این صفت یا ظرافت لفظی، بسی کهن است هفتسین معروف نیز نباید با همین تناسب بیارتباط باشد،... سعدی گوید:

شب است و شاهد و شمع و شراب و شیرینی /غنیمت است دمی، روی دوستان بینی

(سعدی، ص 645؛ خرمشاهی، 1366: 760)

در حوزة موسیقی معنایی شعر نیز، صرف نظر از ملمّعسازی شاعر، در بیت اوّل و آخر، تشبیه، استعاره، مجاز، ایهام و ابهام و تناسب بر زیبایی لفظی و معنای شعر افزودهاند.

2. نوع غزل

غزلی عرفانی است که با ارتباط عمودی ابیات و معانی همراه است و موضوع آن مشکلاتی است که در راه سلوک برای مرید پیش میآید؛ زیرا با آنکه مرید در آغاز میپندارد که راهی ساده و آسان را در پیش گرفته است، در عمل درمییابد که سلوک، دشواریهای فراوان دارد و بهسادگی به فیض و کشف و کرامتی دست نمییابد و برای او حتّی لحظهای «حال»، با رنج بسیار، همراه است.

حافظ، خودکامگی و عدم پیروی کامل، از دستورهای مرشد را دلیل نامرادی و رسوایی مریدان میداند و توصیه میکند که مرید، سخن و راهنماییهای مراد خود را با گوش جان بشنود و بهکار بندد تا به «حضور» دست یابد و چون بدین توفیق دست یافت، از دنیا و مافیها، بگذرد. از دیگر ویژگیهای این غزل عبارتاند از:

1/2. این غزل، اگرچه بهلحاظ ترتیب الفبایی، در آغاز دیوان حافظ آمده است؛ نخستین غزل حافظ بهلحاظ تقدّم سرایش غزل نیست و از آنجا که اشعار حافظ پس از مرگ وی بهوسیلة کسانی چون محمّد گلندام، صرفاً برمبنای ترتیب الفبایی حرف آخر بیت در غزل و رعایت همین ترتیب در حرف آغازی آن تنظیم شده، این غزل تصادفاً در آغاز دیوان خواجة شیراز قرار گرفته است، درحالیکه اگر مبنای تاریخ سرودن غزل، ملاک تنظیم دیوان قرار میگرفت، شاید این غزل بحثانگیز، هرگز در آغاز دیوان نمیآمد و به شهرت و آوازة امروزی خود نیز نمیرسید؛ امّا حتی با توجه به ترتیب الفبایی حروف اوّل و آخر بیت مطلع، باید این غزل پس از غزل معروف زیر قرار میگرفت که حرف اوّل مطلع «أگ» و حروف آخر آن «را» است، درحالیکه مطلع این غزل با حروف «ألا» شروع و با «ها» ختم میشود که هردو مؤخّر بر حروف این غزلاند که مطلع آن چنین است:

اگر آن ترک شیرازی، بهدست آرد دل ما را / به خال هندوش بخشم، سمرقند و بخارا را

2/2. بیت اوّل و آخر غزل، ملمّع است؛ امّا در بیت اوّل، مصراع نخست و در بیت آخر، مصراع دوّم عربی است.

3/2. غزل دارای ابیات الحاقی نیست؛ ولی بیت دوّم دارای گونههای مختلف ضبط است و بیت اوّل نیز هیچ نسخهبدل و تفاوتی در واژهها و ضبط ندارد.

4/2. در این غزل موسیقی کلمات و همنوایی آنها، در اکثر بیتها دیده میشود.

مصراع اول مطلع غزل، منسوب به ابومالک غیاثالدین اخطلبنغوثالتغلبیالنّصرانی، شاعر دورة بنیامیّه است:

اناالمسموم ما عندی بِتریاق و لاراقٍ / أدِرکأساً و ناو ِلها ألایاایّهاالسّاقی

برخی، مصرع اوّل این بیت را برگرفته از مصراع دوم شعری معروف از یزید، پسر معاویه گرفتهاند و آن را به دو صورت زیر ضبط کردهاند:

1. مَضی فی غفلهًْ عمری، کذالک یذهبُالباقی / أدِر کأساً و ناوِِلها، ألایاایّهاالسّاقی

2. أنا المسمومُ ماعِندِی، بِِتِریاقٍ و لاراقیٍ / أدِر کأساً وَ ناوِلها، ألایاایّهاالسّاقی

محمّد قزوینی، انتساب این بیت را به یزیدبنمعاویه، مردود دانسته و نوشته است:

راقم این سطور با فحص بلیغ، از مدّتی متمادی به این طرف، در غالب کتب متداولة راجع به ادبیات عرب و اشعار عرب و کتب و تواریخ و رجال... و بسیاری از کتب دیگر از همین قبیل، مطلقاً و اصلاً، و بهوجه منالوجوه، از این دو بیت منسوب به یزیدبنمعاویه، در هیچجا نشانی و اثری و خبری نیافتم و فوقالعاده، مستبعد میدانم که در تمام این مدّت طویل، از صدر اسلام تا قرن دهم، هیچیک از اینهمه رُواهًْ اخبار و اشعار عرب و مؤلّفین اینهمه کتب متکثّرة متنوّعه، راجع به ادبیات عرب، از وجود این اشعار منسوب به یزید، که سودی نقل کرده، مطلع نشده باشند و فقط و در اواسط قرن دهم یا نهم، آنهم در ترکیه، آن هم مطلقاً و اصلاً بدون ذکر هیچ سندی و مدرکی و مأخذی، حتی مأخذی ضعیف و غیر معتبری... اینجانب احتمال بسیار قوی میدهم، بلکه تقریباً قطع و یقین دارم که اصل این حکایت را با این اشعار عربی و پس از انتشار عالمگیر و روزافزون دیوان خواجه و نفوذ آن در بلاد عثمانی... بعضی از متعصّبین علما و فقهای اهل ظاهر ِ آن جماعت، برای تحذیر مردم از مطالعة دیوان حافظ... این حکایت سخیف و این اشعار سست خنک را عالماً و عامداً، جعلکرده و نسبت آن را به یزید داده و مابین مردم منتشر نمودهاند. (محمد قزوینی، 1324: 78ـ 69)

در آثار شعرای عرب بیتی وجود دارد از ابوالفضل عبّاسبناخفش، شاعر معاصر هارونالرّشید که گفته است:

یَا ایُّهاالسّاقی أدِر کأسُنا / و اکرِرْ علینا سَیّدألاشرباتِ

قزوینی احتمال میدهد که حافظ این مصراع را از روی غزل ملمّع سعدی در بدایع ساخته است و از همه حیث از آن غزل ملهم شده باشد، آن غزل سعدی چنین است:

به پایان آمد این دفتر، حکایت همچنان باقی / به صد دفتر نشاید گفت حسب حال مشتاقی

قم إملاء و أسقنی کأساً و دع، ما فیه مسموماً / مریضُالعشقِ لایبری و لایشکوا الیالرّاقی

اما این مسئله؛ یعنی انتساب این مصراع به یزیدبنمعاویه، که شیعیان بهعلت بهشهادترسانیدن حضرت امام حسین او را دشمن میداشتهاند، در میان شاعران قرون 10 و 11 رواج داشته است و اشعاری سست، منسوب به اهلی شیرازی (متوفی1535 م.) هم در این باره نقل شده است که هیچ اثری از آن، در دیوان چاپی وی نیست:

خواجه حافظ را شبی دیدم به خواب / گفتم ای در فضل و دانش بیمثال

از چه بر خود بستی این شعر یزید / با وجود اینهمه فضل و کمال

گفت: تو واقف نئی ز این مسئله / مال ِکافر، هست بر مؤمن حلال

(به نقل از نسخة خطی دیوان حافظ به شمارة 199 کتابخانة مدرسة عالی سپهسالار ).

و به همین طریق، ابیاتی هم از کاتبی نیشابوری(متوفی استرآباد، حدود 850 ـ 838 ﻫ.ق.) نقل شده است در جواب به شعر فوقالذکر:

بسی در حیرتم از خواجه حافظ / به نوعی کِش خرد، زان عاجز آید

چه حکمت دید در شعر ِ یزید او / که در دیوان، نخست، از وی سراید

اگرچه مالِ کافر، بر مسلمان / حلال است و در او، قیلی نباید

ولی از شیر این عیبی بزرگ است / که لقمه، از دهانِ سگ، رباید

مطهری(10:1378)، در حواشی خود بر این غزل، ضمن تأیید انتساب این مصراع به یزید، افزودهاند: همچنانکه این بیت:

چو آفتاب ِ می، از مشرق ِ پیاله برآید / زباغ ِ عارض ِ ساقی، هزار لاله برآید

یادآور بیت دیگر او (یزید) است که:

شُمَیسهًْ کُرمٍ، بُرجُها، قعر ِ دتها / و مشرقهاالسّاقی و مغربها، فمی ( آئینة جام 10)

3. واژههای غزل

بیت 1: ألا: حرف استفتاح که در آغاز سخن، قرار میگیرد و در افادة معنی تأکید میکند و برای تنبیه مخاطب است: هان، بدان و آگاه باش./ یا: هان، ای./ ایُّ: منادای مفرد و معرفه./ ها:حرف تنبیه و از آنجا که حرف تنبیه «ها» لازمالإضافه است، به جای مضافإلیه قرار گرفته است./ ألسّاقی: در عربی تقدیراً مرفوع است و در واقع منادای واقعی «أیّ» همین کلمة ساقی است. ساقی، در اصل نوشانندة آب است ولی به میگسار، که نوشاننده و دهندة شراب است، گفته شده است و در اصطلاح به چهار معنی به کار رفته است: 1. حقتعالی 2. مرشد کامل (حضرت محمّد«ص») 3. شیخ و مرشد و پیر 4. معشوق./ ألا یا ایّها السّاقی: هان ای ساقی، ای میگسار./ أدِر: فعل امر مخاطب مفرد: به گردش درآور، بگردان./ کأس: (کأساً در حالت مفعولی)، جام شراب، ساغر، قدح پر از شراب./ ناوِل: فعل امر مخاطب مفرد: بده، بنوشان./ ها: ضمیر اول شخص مفرد مؤنّث: آن را./ ناولها: فعل و فاعل و مفعول: در اصل باید «ناولنیها» باشد: بده، آن را به من، برسان آنرا به من، جام شراب را به من برسان و بده./ که: زیرا که./ عشق: کار عشق. عشق بهمعنی افراط در محبتورزی و علاقه است که ریشهای، تصویری هم دارد بدین معنی که «عَشَقَ» بهمعنی پیچش گل و گیاه به دور درخت گرفته شده است که به همانسان در گرد وجود عاشق و بر محور معشوق میپیچد و ماجراهای مادی و معنوی فراوان میسازد، حافظ عشق را یک عبادت میداند که در طریقت، نیروی محرّکة سلوک است و آتشی است که به جان عاشق میافتد و وجود وی را در شمع معشوق نابود میکند و بی آن، وجود انسان، به سنگ و نبات و حیوان نزدیک میشود و رنگ خودخواهی و خودپرستی میگیرد و به همین جهت «عشق» از واژههای اساسی و پرکاربرد شعر حافظ است که در مرکز اندیشهها، نوآوریها و رندیهای حافظ قرار میگیرد، تا آنجا که حافظ بدون «عشق» قابل تصور و تصویر نمینماید.

حافظِ رند اسطورة عشق و دلدادگیهای درونی و بیرونی است و خرابی از عشق را مایة آبادانی هستی خویش میشمارد و عاشقی است که عاقلی را گناه میداند:

*ورای طاعت دیوانگان، ز ما مطلب / که شیخ مذهب ما، عاقلی، گنه دانست

*ای که از دفتر عقل آیت عشق آموزی / ترسم این نکته، به تحقیق، ندانی دانست

*اگرچه مستی عشقم خراب کرد ولی / اساس هستی من، زان خراب، آباد است

حافظ، عشق را مایة سربلندی و جاودانگی میداند:

*هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق / ثبت است بر جریدة دوران دوام ما

*از آن، به دیرِ مغانم، عزیز میدارند / که آتشی که نمیرد، همیشه در دل ماست

حافظ، عشق را نصیبة ازلی و هدیة الهی میشمارد و به عشقورزی بهعنوان نوعی عبادت مینگرد:

دلا منال ز بیداد و جور یار که یار / تو را نصیب همین کرده است و این، داد است

نُمود: به نظر رسید./ افتاد: رخ داد، اتفاق افتاد./ افتاد مشکلها: مشکلات فراوان پدید آمد و اتفاق افتاد. بهنظر خواجة شیراز، بهرغم آنکه کار عشق، در آغاز آسان و بیدشواری بهنظر میرسد، در عمل با دشواریهای فراوان همراه است که میتواند چندسویه هم باشد و حافظ این مشکلات را در اشعار خود به چند صورت بازگو میکند:

1. مشکلاتی که در درون خود عاشق است و اینکه عاشق، تا چه حد میتواند دل خود را از غیر دوست خالی کند و آن را از محبت معشوق پر سازد:

معشوق، عیان میگذرد بر تو ولیکن / أغیار همیبیند، از آن، بسته نقاب است

2. مشکلاتی که از بیعنایتی و ناز و غمزه و دلبریها یا رفتارهای معشوق برای عاشق ایجاد میشود که خواجه از آن به انواع مختلف یاد میکند:

*بیمزد بود و منّت، هر خدمتی که کردم / یارب مباد کس را، مخدومِ بیعنایت

*غلام نرگس جماّش آن سَهیسَروَم / که از شراب غرورش به کس نگاهی نیست

*یارب مگیرش، ارچه دل چون کبوترم / افکند و کشت و عزّتِ صیدِ حرم، نداشت

*با که این نکته توان گفت که آن سنگیندل / کشت ما را و، دم ِ عیسی ِ مریم، با اوست

*دلبر، آسایش ِ ما مصلحتِ وقت ندید / ورنه، از جانبِ ما، دلنگرانی دانست

*دلم، ربودة لولیوشی است شورانگیز / دروغوعده و، قتّالوضع و، رنگآمیز

*رسم عاشقکشی و شیوة شهرآشوبی / جامهای بود که بر قامتِ او دوخته بود

* دست در حلقة آن زلف دوتا نتوان کرد / تکیه، بر عهد تو و باد صبا نتوان کرد

3. مشکلاتی که از سوی دیگران برای عاشق ساخته میشود و میتوان آن را مشکلات اجتماعی نامید و این قبیل مشکلات را میتوان به چند بخش تقسیم کرد:

1/3 . مشکلاتی که از اطرافیان و نگهبانان و سخنچینان، برای عاشق فراهم میشود:

دشمن به قصد حافظ اگر دم زند، چه باک / منّت خدای را که نیم شرمسار دوست

ز رقیب دیوسیرت، به خدای خود پناهم / مگر آن شهاب ثاقب، مددی دهد سها را

از سخنچینان ملالتها پدید آمد ولی / گر میان همنشینان ناسزایی رفت رفت

2/3. مشکلاتی که از علما، واعظان، دوستان و مدعیانی است که از عشق منع کنند:

زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست / در حق ما هرچه گوید جای هیچ اکراه نیست

* دیگر مکن نصیحت حافظ که ره نیافت / گمگشتهای، که بادة نابش به کام رفت

3/3. از کسانی که به عشق اعتقاد ندارند و منکر عشقاند و شاعر را ملامت میکنند:

شرم از آن چشم سیه بادش و مژگان دراز / هرکه دلبردن او دید و در انکار من است

4/3. فراق و دوری از یار:

دلبرم عزم سفر کرد، خدا را یاران / چهکنم با دل مجروح، که مرهم با اوست

آن ترک پریچهره که دوش از بر ما رفت / آیا چه خطا دید که از راه خطا رفت

5/3. بیدرمانی درد عشق:

حافظ اندر درد او میسوز و بیدرمان بساز / زآنکه درمانی ندارد درد بیآرام دوست

6/3. بینشانی معشوق:

نشان یار سفرکرده از که جویم باز / که هرچه گفت برید صبا پریشان گفت

بیت 2: به بوی: به هوای، در آرزوی، حافظ در جایی دیگر گوید:

به بوی زلف و رخت میروند و میآیند / صبا به غالیهسایی و گل به جلوهگری

به بوی زلف تو گر جان به باد رفت چه شد / هزار جان گرامی، فدای جانانه

بوی: از کلمات ایهامانگیز حافظ است که در ارتباط با نافه، طرّه، جعد، گشودن، رایحة خوش و بوی خوش زلف یار را به مشام میرساند؛ ولی ایهاماً به معنای بویه بهمعنی آرزو و هوس هم هست: مثل آنچه در این ابیات دقیقی آمده است:

به دو چیز گیرند مر مملکت را / یکی پرنیانی، یکی زعفرانی

یکی زرّ ِ نام ملک برنوشته / دگر، آهنِ آبدادة یمانی

کرا بویة وصلت مُلک خیزد / یکی جنبشی بایدش، آسمانی

نافه: غلاف مشک، کیسهای است در ناف آهوی ختنی که از منافذ آن، مادهای بسیار خوشبو و سیاه به بیرون میتراود به نام مشک که در ادب ما برای هر چیز خوشبو و سیاه، معمولاً برای زلف و خال، تصویر قرار میگیرد و گاهی کنایه از بوی شراب است. در اینجا موی گرهدار و سیاه معشوق که بهوسیلة باد صبا گشوده میشود و از آن بوی خوش مشک که در درون نافه قرار دارد، به مشام عاشق میرسد، مراد است وگرنه خود نافه، خوشبو نیست./ نافهگشودن: بوی نافه را به مشام رسانیدن، کیسة مشک را گشودن./ آخِر: سرانجام، عاقبهًْالامر،(معنای تأکید و تعریض دارد.)/ صبا: باد صبح، باد شمال که خنک و ملایم است./ طرّه: دستهای از موی سر که در پیشانی افتاده باشد، مویی که از قفا بندند، مطلق زلف./ زان طرّه: از آن زلف پرپیچوشکن یار./ تاب: چینوشکن. ایهامی هم به طاقت و سوزش و گدازش دارد./ زلف: پارهای از شب، موی سیاه سر، گیسو، دستهای از موی سیاه که در اطراف گوش باشد و بهطرزی مخصوص تعبیه کنند، کاکل، جعد، برخی آن را مخففّ زلفین دانستهاند که بهمعنی زنجیر است. در اصطلاح عرفا «زلف»، رمز تجلی جلال و جمال حق است و بهقول شیخ محمود شبستری:

تجلّی، گه جمال و گه جلال است / رخ و زلف، آن معانی را مثال است

صفات حق تعالی لطف و قهر است / رخ و زلف بتان را، زان دو، بهر است (شبستری، 1385: 47)

ز تاب زلف یا جعد مشکینش: از دست پیچوتاب بسیار زلف خوشبوی مشکمانند او، به سبب پیچها و تابهای فراوان که در حلقههای زلف او وجود دارد، در واقع یکی از مشکلات سلوک همین نکته است./ جعد: (به فتح اوّل): موی حلقهحلقه و گرهدار و پرپیچوخم، پیچیدگی و چینداربودن زلف./ چه: صفت پرسشی است و مبیّن معنی کثرت است./ چه خون: چه بسیار خونها، خونهای فراوان./ خون افتادن در دل: رنجکشیدن، تحمل ناراحتی کردن.

بیت 3: به می: بهوسیلة می، با شراب./ سجّاده : مُصلّی، نمازگاه، جانماز، پارچة طاهری که بر آن نماز میگزارند:

عبادت، بهجز خدمت خلق نیست / به تسبیح و سجّاده و دلق نیست

بگسترد سجّاده بر روی آب / خیالی است پنداشتم، یا به خواب

سجّاده [ ات را ]: جانمازت را./ رنگینکن: رنگکن، جانمازت را در شراب رنگکن و به رنگ سرخ شراب درآور. این کار اگرچه به ظاهر بسیار خلاف شرع است، تو باید هرچه را که مرشد تو فرمان میدهد، بدون فکر و اندیشه و تردید، انجام دهی./ پیر: مرشد، راهنما و کسی که در کار سلوک، مجرّب است و مرید را به سوی کمال هدایت میکند./ مغان: جمع مُغ، زردشتیان و آتشپرستان، ایرانیان. لقب موبدان زردشتی که حاملان حکمت ایرانی و نگهبانان آتش در سنتهای دیرین و قومی ایرانیان بودهاند تا آنجا که بهعنوان نماد ایرانی شناخته شدهاند و ایرانیان را مُغان خواندهاند، در شاهنامه آمده است:

برفتند ترکان ز پیش مغان / کشیدند لشکر، سوی دامغان

پیر مغان: مرشد، پیشکسوت آتشپرستان، آزادهای میفروش که محبوب حافظ است، مرشد و رهبر و پیر طریقت، پیر صاحبدل و باکمال:

دی پیر میفروش که یادش به خیر باد / گفتا شرابنوش و غم دل ببر زیاد

گفتم به باد میدهدم باده، ننگ و نام / گفتا قبولکن سخن و هرچه باد، باد

گوید: توصیه کند، پند بدهد، بفرماید./ که: زیرا./ سالک: رفتارکننده، درنوردنده، طیطریقکننده، و در اصطلاح عرفانی بهمعنی کسی است که از خود به سوی حق سفر میکند. رهرو حق، گامزن طریقت که حافظ، گاهی او را عارف سالک میخواند:

سرّ ِخدا که عارف سالک به کس نگفت / در حیرتم که بادهفروش از کجا شنید

چو پیر سالک عشقت، به می، حواله کند / بنوش و منتظر رحمت خدا میباش

که بهمعنی مراد است و گاهی هم سالک بهمعنای مرید است و در اینجا هر دو معنی مناسب است:

سالک از نور هدایت ببرد راه به دوست / که به جایی نرسد، گر به ضلالت برود

تشویش وقت پیر مغان میدهند باز / این سالکان نگر که چه با پیر میکنند

که سالک بیخبر نبود: زیرا مرشد آگاه و باخبر است./ گرت پیر مغان گوید: اگر پیر و مرشد تو به تو فرمان دهد یا توصیهکند./ منزل: جای فرودآمدن کاروان و قافله و مسافران برای آسودن و خوابیدن در شب، هر مرحله از مراحل سلوک./ راه و رسم منزلها : آیین و شیوة رفتار و سلوک در هر مرحلهای از مراحل سلوک.

بیت 4: جانان: محل فرودآمدن و آسودن کاروانیان و مسافران./ جانان: معشوق، کسی که چون جان عزیز است./ امن: آرامش و امنیّت و آسایش./ امن ِعیش: زندگی با آرامش و آسایش و امن و امان./ چه امن عیش: کدام امن عیش، (هیچ امنیت و آرامشی)./ عیش: زندگی، شادیهای حیات./ جَرَس: (به فتح اوّل و دوم): درای کاروان، زنگ شتر، زنگ کاروان که بهصدا درآمدن آن نشان حرکت کاروان است. حافظ در جایی دیگر گوید:

منزل سلمی که بادش هردم از ما صد سلام / پُر صدای ساربانان بینی و بانگ جرس

کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش / وه، که بس بیخبر از غلغل چندین جرسی

بربندید: ببندید، بگذارید و استوار کنید.

مَحمِل :(به فتح اوّل و کسر ثالث) کجاوه./ بربندید محملها :کجاوهها را بر شترها ببندید و برای حرکت و سفر آماده شوید.

بیت 5: در این بیت بین شب، تاریک، ساحل، موج، گرداب، سبکبار و هایل مراعات نظیر وجود دارد./ شب تاریک و: این بیت تصویری بسیار زیبا از حالت تنهایی و بیکسی و نامرادی سالک را ارائه میکند که بهمانند کشتینشینی است که در شبی تیره، در دریای طوفانی بازیچة امواج ترسآور شده است و تا مرگ و نابودی، فاصلهای ندارد و وحشت و اضطراب وی را هیچ ساحلنشینی نمیتواند درک کند و بفهمد. در این بیت صدای مصوت «آ» بهخوبی هیاهوی دریا و تلاطم آن و دلهرة مسافرانی که دستخوش طوفاناند نشان میدهد و صدای آه و نالة آنان را منعکس میکند./ هایل: ترساننده، ترسآور، هولانگیز و هولناک./ کجا دانند: هرگز نمیدانند، اصلاً نمیفهمند./ سبکباران: جمع سبکبار، کسی که بار و کالایی سبک و کموزن دارد، آسودهخیال، راحت، فارغالبال./ ساحل: دریاکنار و کنارة دریا. شاطیء بحر./ سبکباران ساحلها: بیغمان و بیخیالان آسودهخاطر، آسودگان ساحلنشین (کسانی که در دریا نیستند، کسانی که عاشق نیستند)، در تقابل با گرانباران و به ترافتادگان و کسانی که در آب غرق شدهاند یا دارند در دریا، غرق میشوند بهقول سعدی:

چون گرانباران به سختی میروند / هم سبکباری و چُستی، خوشتر است (سعدی، 1340: 779)

دلم ربوده و جان میدهم به طیبت نفس / که هست راحت درویش، در سبکباری (همان، ص 593)

شاید به این بیت سعدی نظر داشته است:

دنیا مثال بحر عمیقی است پرنهنگ / آسوده عارفان که گرفتند ساحلی (همان، ص 745)

در اصطلاح، سبکباران ساحلها، ظاهرپرستان بیعشقاند که مبتلای زهد شدهاند و از حال آنانکه در دریای عشق غرق شدهاند، بیخبرند.

بیت 6: همه کارم: همة کارهایم، همة امور مربوط به سلوک من./ خودکامی: خودسری، خودکامگی، خودرأیی و استبداد رأی و خودخواهی، از نظامی است:

نکنم بیخودی و خودکامی / چون شدم پخته، کی کنم خامی

و از حافظ است:

جواب دادم و گفتم بدار معذورم / که این طریقة خودکامیاست و خودرایی

حافظا! گر ندهد داد دلت آصف عهد / کام، دشوار، بهدست آوری از خودرایی

به بدنامی کشید آخِر: (عاشقی) سرانجام به بدنامشدن من منتهی شد و مرا بدنام و رسواکرد./ نهان کی ماند: (داستان عشقی که همگان دربارة آن حرف میزنند) هرگز پنهان نمیماند، هرگز قابل پنهانکردن نیست.

راز سربستة ما بین که به دستان گفتند / هر زمان با دف و نی بر سر بازار دگر

محفلساختن: مجلسساختن، مجلسآراییکردن، موضوعی را بحث اصلی مجلس قراردادن و دربارة آن گفتوگوکردن، در اینجا حافظ این مجلسآرایی را وسیلهای برای رسواکردن، غیبتکردن و افشای راز عاشقان و نام و قصّة آنان را در دهان مردم انداختن و اشتهاردادن میداند، موضوعی که نُقل مجلس است و همگان دربارة آن صحبت میکنند و مطلبی را اشتهار میدهند، نظیر داستانی که بر سر هر بازار است:

عشق سعدی نه حدیثی است که پنهان ماند / داستانی است که بر هر سر بازاری هست

بیت 7: دربارة این بیت تحقیق راهگشایی صورت گرفته است. (ذکاوتی قراگوزلو، 1370: 29)/ حضور: (اسم مصدر): حاضرآمدن، حاضرشدن، نقیض غیبت و سفر، شهود. رسیدن دل به حق، غیبت از خلق و پشتپازدن به جهان مادّی، یعنی حالتی که سالک در پیشگاه حق (معشوق) است و جز به او به چیزی نمیاندیشد، از همه بریده و به معشوق پیوسته است، از سعدی است:

آنچه در غیبتت ای دوست به من میگذرد / نتوانم که حکایت کنم الّا به حضور

و بهقول حافظ:

از دست غیبت تو شکایت نمیکنم / تا نیست غیبتی، ندهد لذّتی حضور

غایبشدن: غیبت از حق و غفلت از او، مشغولشدن به اشیاء و اموری غیر از معشوق(حق).

یک چشمزدن غافل از آن ماه نباشم / شاید که نگاهی کند، آگاه نباشم

متی: از اسماء منقوصه است، که به دو فعل مضارع جزم میدهد مشترک است بین شرط و استفهام: هرگاه./ ما: حرف زاید برای تأکید./ تَلقَ: فعل مضارع مخاطب مفرد که در اصل بوده است متی تلقی که بهدلیل جزم، لامالفعل حذفشده و بهصورت « تلق» درآمده است./ ماَتلقَ: که رسیدی، دیدارکردی، ملاقاتکردی./ من: اسم موصول: کسی./ تهوی: صلة موصول است و در اصل تهواه بوده است: دوست میداری./ من تهوی: کسی را که دوست داری./ دع: فعل امر مخاطب مفرد است، رهاکن، ترککن./ دعالدّنیا: دنیا را رها کن./ اهمل: فعل امر مخاطب: واگذار./ اهملها: آن را رهاکن، فراموشش کن.

4. معنی بیتهای غزل

بیت1: هان ای ساقی، جام شراب را بهگردشآور و به ما بده که کار عشق ما که در آغاز آسان بهنظر میرسید، اینک با مشکلات بسیار روبهرو شده است.

حافظ در همین زمینه سروده است:

تحصیل عشق و رندی، آسان نمود اول / آخر بسوخت جانم در کسب این فضائل

بیت 2: [ از نمونههای مشکلات عشق آن است که ] در آرزوی آنکه باد صبا از زلف یار گرهگشایی کند و بوی خوش آن را به مشام ما برساند، به سبب پیچوخم زلف پرتاب و مجعد او، (که باد صبا بهراحتی نمیتواند از آن بگذرد و بوی آن را به مشام برساند) خون بسیار در دل ما میافتد. (رنج بسیار میبریم و فیضی نمییابیم و فتوحی حاصل نمیشود).

بیت 3: [ یکی دیگر از مسائل مهم عشق و سلوک آن است که مرید باید فرمانبردار کامل مراد و مرشد خویش باشد.] اگر مراد به تو (مرید) بگوید که جانماز خود را [ که باید همیشه پاک و طاهر باشد] در می طاهرکن و شستوشو بده، این کار را [ که بسیار دشوار و ناهموار بهنظر میرسد] انجام بده؛ زیرا مراد تو بهخوبی راه و رسم مراحل سلوک را میداند. [ اگر سالک را بهمعنی مرید بگیریم آنگاه معنی مصراع دوّم چنین خواهد شد که مرید نباید از راه و رسم سلوک بیخبر باشد].

بیت 4: چگونه میتوانم (هرگز نمیتوانم) در کوی معشوق قرار و آرامش داشته باشم. (هیچ آرامش و امنیتی در کوی معشوق برایم وجود ندارد) وقتی که زنگهای کاروان (حرکت کاروان معشوق را اعلام میدارند) و پیوسته فریاد میزنند که ای کاروانیان بار سفر بربندید و آمادة حرکت و عزیمت و کوچ از آن منزل باشید.

بیت 5: آسودگانی که در ساحل خفتهاند، هرگز حال مرا که در شبی تاریک، در میان گردابی بیمانگیز و موجهایی هراسآور (تصویری از بیقراریهای عشق) گرفتارم، نمیدانند (تنها بلادیدگانی چون من این حالت را درمییابند) که هرگز این حال با حالت آسودگان ساحلنشین، همانند نیست.

بیت 6: اگر وصال یار را میخواهی، حتّی یک لحظه از او غافل مباش و اگر به (معشوق)آنکه دوستش میداری رسیدی، دنیا و متعلقات آن را رهاکن و معشوق را دریاب.

5. منابع مطالعه غزل

امین ریاحی، محمّد. 1368. گلگشت در شعر و اندیشهی حافظ. تهران: علمی.

اهلی شیرازی.1344. کلّیات مولانا اهلی شیرازی. بهکوشش حامد ربّانی. تهران: کتابخانهی سنایی.

اهور، پرویز.1336/1363. کلک خیالانگیز( فرهنگ جامع دیوان حافظ). 2ج. تهران: زوّار/ بارانی.

حافظ شیرازی خواجه شمسالدین محمد. 1361. دیوان خواجه حافظ شیرازی. تصحیح سید ابوالقاسم انجوی شیرازی. چ 4. تهران: جاویدان.

خرمشاهی، بهاءالدین. 1366. حافظنامه. 2ج. تهران: علمی و فرهنگی.

رجایی بخارایی، احمدعلی. 1340. فرهنگ اشعار حافظ. تهران: زوّار.

زرّینکوب، عبدالحسین. 1354. کوچهی رندان. تهران: امیرکبیر.

ـــــــــــــــــــــ . 1368. نقش بر آب. تهران: معین.

سعدی شیرازی، شیخ مصلحالدین عبدالله. 1340. متن کامل دیوان شیخ اجل سعدی شیرازی. بهکوشش مظاهر مصفّا. تهران: کانون معرفت.

سودی بسنوی، محمّد. 1366. شرح سودی بر حافظ. ترجمهی عصمت ستارزاده. 4ج. چ6. تهران: نشر زرین و نگاه.

شبستری، شیخ محمود. 1385. گلشن راز. تصحیح بهروز ثروتیان. چ 2. تهران: امیرکبیر.

قزوینی، محمد. 1324 و1325. «بعضی تضمینهای حافظ (تکمله)». یادگار. س1. ش5.

مصفّا، ابوالفضل. 1369. فرهنگ ده هزار واژه از دیوان حافظ. تهران: پاژنگ.

مطهری، مرتضی. 1378. آینهی جام، دیوان حافظ (همراه با یادداشتها). تهران: صدرا.

نیساری، سلیم. 6/1385. دفتر دگرسانیها در غزلهای حافظ. تهران: فرهنگستان زبان و ادب فارسی/ نشر آثار.

هروی، حسینعلی.1367. شرح غزلهای حافظ. 4ج. تهران: نشر نو.

برچسب: نویسنده: هلیا حسینی تاريخ: يکشنبه 25 تير 1396 ساعت: 23:43

صفحه بندی